آخر هفته ی پر دردسر
سلام به همه ی دوستای گلم و آقا پسر از گل بهترم آراد خان هفته ی قبلی که بر ما گذشت از شما چه پنهان اصلا خوب نبود و بسیار بسیار سخت گذشت. روز سه شنبه که از محل کار به خانه بازگشتم دیدم ای داد و بی داد یه کمی تن آقا آراد ما گرمه و هر چقدر که من میگفتم گرمه با مخالفت دیگران روبرو میشدم که اینطور نیست و ما هم قبول کردیم. تا اینکه نیمه های شب بود برای اینکه به پسری شیری بدهیم از خواب بیدار شدم و دیدم به به آراد خان تب دارند و ساعت های 2:30 بود که با همسر مهربان راهی بیمارستان طبی کودکان شدیم و از آنجا که در آن موقع شب خبری از دکتر متخصص نیست گفتند که چیز خاصی نیست و راهی خانه شدیم. چارشنبه و روز پنج شنبه اوضاع پسر بد نبود ولی شب ب...
تولد بابای مهربونم مبارک
کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟ بابای مهربونم تولدت مبارک باشه و امیدوارم تا همیشه سایه ی پرمهرت و دستان مهربانت برسر ما باشه. دوستت دارم تا بی انتها و عاشقانه میپرستمت ای مظهر صبر و شکیبایی ...
ماه رمضان
خدای من ! نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی … میان این دو گمم ! هم خود را و هم تو را آزار میدهم … هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی … آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ” ! خدایا هیچ وقت رهایم نکن ! التماس دعا ...
اولین ماه رمضون گل پسری
امسال اولین ماه رمضونی هست که خانواده ما سه نفره شده و تجربه ای جدید و شیرین و در نوع خودش سخت. از اونجایی که گل پسر بابا حسابی شیطنت هاش زیاد شده و مامان دیگه از عهده ی کنترل کردنش خارج شده همسر مهربون مجبوره تمام وقت که خونه هست دنبالش بدوه که نکنه یه موقع کار خطرناکی انجام بده تمام شیطنت های پسری یه طرف و بنده خدا بابا و ماه رمضون هم یه طرف. من تو آشپزخونه مشغول آماده کردن افطار برای همسرجان و آراد در حال چرخ زدن توی اتاق خواب بعد راهرو بعد پذیرایی بعد آشپزخونه البته بعضی از اوقات دستشویی و حموم هم بی نصیب نمیمون و تا اوضاع رو مناسب ببینه یا تو دستشویی شیرجه میزنه و یا تو حموم و صد ال...
عکس های آتلیه نه ماهگی آرادم
بالاخره بعد از تقریبا بیست روز موفق شدیم تا عکس های پسرم رو از آتلیه تحویل بگیریم. ...
در حکایت پنج شنبه و جمعه 6/4/93
گل پسر من این روزا دیگه واقعا غیر قابل کنترل شده و هرکاری میکنم نمیتونم مهارش کنم و اگه همسر مهربان بهم کمک نکنه دیگه واویلا. پنجشنبه و جمعه هم طبق معمول تو خونه سپری شد و بعد هم رفتیم یه چرخی بیرون زدیم و از اونجایی که هوا خیلی گرم شده بخاطر شما زیاد بیرون نمیریم و بیشتر اوقات رو تو خونه با شما میگذرونیم که البته خالی از لطف نیست و اصلا نمیفهمیم چه جوری میگذره از بس که شیطونه این پسر. تازگی ها هم که یاد گرفته بلند شه دیگه آرم و قرار نداره و همش در حال دویدن دنبالشیم که نکنه بیفته. البته این لباس خوشگا رو هم خاله دنیا مهربون زحمت کشیده و خریده. خاله دنیا جونم دوستت دارم مامانی با تمام شیط...
یکشنبه 1/4/93
دیروز غروب با بابا جون و آراد قرار شد بریم بیرون تا هم یه کمی خرید کنیم و هم پسر عسل رو ببریم پارک بازی کنه. آراد رو آماده کردم و تا خودم آماده بشم پسری تو اتاق خودش مشغول بازی کردن بود و گذاشتمش کنار تختش دیدم میله های تخت رو گرفته و سرپا وایستاده کلی ذوق کردم بعد هم روروئک رو گرفت و وایستاد. گل پسری این روزا یاد گرفته دست میزنه و میگه دس دس دس. پسر گلم امیدوارم در برابر زندگی همیشه سخت و محکم باشی. ...
نویسنده :
مامان رویا
10:46










